اینگونه است حال من
حالم را نپرس
و بوسه ی خواب ،گیرا
قدح لبانت پر نمی شود چرا؟
داد دل بستان و در جشن ها خوش باش
در آن هنگام که بمیری دیگر هیچ خویشی نداری. چنین است حال من
که روزی بر نینوای عظیم فرمان می راندم، و اکنون جز مشتی خاک نیستم
با وجود این، آنچه در زندگی مایه ی لعنت تو بود از من است
خوراکی که خوردم، و هرزگی هایی که کردم
و لذت هایی که از عشق چشیدم
ولی همه ی چیزهای دیگر را
که مردم نعمت تصور می کنند، پشت سر خود گذاشتم
آشوربانی پال
اینجا که نه، زندگی را می گویم